تبليغاتX
بی تو هرگز
مي‌رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا / از دو سويت مي‌رود، اين‌ور گدا، آن‌ور گدا!

گر دهي كمتر ز ده تومان حسابت مي‌رسد / مي‌كند گردن كلفتي، مي‌كشد خنجر گدا!

با صداي دلخراشش ضجه مويه مي‌كند / راستي در ضجه مويه مي‌كند محشر گدا!

لعن و نفرين مي كند گر قلب او را بشكني / مي‌كند محرومت از سرچشمه كوثر گدا!

بر تو مي‌چسبد مثال مرد مومن بر ضريح / گر بگويي من ندارم، كي كند باور گدا؟!

هست دايم باخبر از قيمت ارز و طلا / داند از هر شخص ديگر نرخ را بهتر گدا!

گر روي در خانه‌اش،‌ اطراف شمران يا ونك / دست كم دارد سه تا منشي، دو تا نوكر گدا!

در صف بنزين اگر با او بد اخلاقي كني / مي‌كند لاستيك ماشين تو را پنچر گدا!

گر گدايان را براي پول در يك صف كني / صف كشد از شرق ري تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانيدن ران چون بري دستي به جيب / با هياهو مي رسند از راه، يك لشكر گدا!

خودكفا شد از گدا اين شهر و من دارم يقين / مي‌شود تا سال ديگر صادر از كشور گدا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط jigili | 
اگر سر دوستتان طاس است، مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد.

صابون را كف وان حمام جا بگذاريد.

كادوي عروسي دوستتون بهش تراول نيم ميليوني تقلبي هديه بديد.

در هنگام خروج از توالت، دمپايي‌ها رو خيس كنيد.

همه شيرهاي آبي كه در طول روز مي‌بينيد تا حد امكان سفت كنيد (به كار بردن انبرقفلي نتايج بهتري به همراه دارد).

وقتي ميخواهيد به توالت برويد، با صداي بلند اعلام كنيد (ذكر نوع مواد خروجي الزامي مي‌باشد).

وقتي كسي در توالت و حمام است، با عجله به درب دستشويي حمله برده و با سرعت 1000 بار در دقيقه دستگيره درب رو تكان دهيد و پشت سر هم بگيد اين چرا باز نميشه؟

شبهاي جمعه پشت درهاي اتاقهاي خونه، صداهاي عجيب از خودتون در بكنيد.

پنج‌شنبه شب‌ها موقع خوبي براي تعريف داستانهاي جن و پري است.

توي حموم عربده بكشيد.

اگر كسي به حمام رفت. بلافاصله تمام شيرهاي آب گرم و سرد خانه را باز كنيد.

در صف پمپ بنزين، بوق ممتد بزنيد.

سر پيچها و جاهايي كه سبقت ممنوع است، با سرعت بيست كيلومتر در ساعت حركت كنيد.

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين.

وقتي مامان جاروبرقي رو روشن ميکنه از ترس جيغ بکش.

نصفه شب مامان رو از خواب بيدار کن تا بهش نشون بدي که ميتوني خودت از تخت بياي پايين!

مرتب جلوي مهمونا از عموي پيرتون كه موهاش رو رنگ مشكي زده بپرسين كه چه رنگ مويي استفاده ميكنه.

اگر كسي توي خيابون تف انداخت بلافاصله صورتتون رو بگيريد و بگيد «اخ» (يعني آب دهن طرف افتاد رو صورتت و ميتونيد دعوا راه بياندازيد).

هنگام راه رفتن سعي كنيد پشت كفش مردم رو با نوك كفشتون بزنيد. هر چه بيشتر كفش مردم رو از پا در بياريد، امتياز بيشتري ميگيريد.

وقتي به يک مغازه شيک شلوار فروشي رفتيد، برخلاف تاکيدهاي فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکي شود، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد.

درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئي بکشيد.

روي ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد: لطفا اينجا چيزي ننويسيد.

به کسي که دندون مصنوعي داره، بلال تعارف کنيد.

عکسهاي قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صداي بلند بگوييد چه اشتباهي کردم، چي بودم و چي شدم.

در هنگام صرف شام، در حالي که زير لب با خود زمزمه ميکنيد، گاهي هم از رستوران نزديک منزل تعريف و تمجيد کرده و با حسرت به غذاي همسرتان خيره شويد.

در مناسبتهاي مختلف که لباس هديه ميدهيد، سعي کنيد رنگي را انتخاب کنيد که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگوييد: ديوانه هم اين رنگ را مي‌پسندد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:33  توسط jigili | 

نظر شما در مورد بی ظرفیتی جوونهای امروز چیه که هر کی که با یه دختری دوست میشه به دنبال مقصود خاصیه ؟

چرا حالا همه افتادن دنبال سکس؟

اصلا نظر شما در مورد سکس و رابطه های در خصوص سکس چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:13  توسط jigili | 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:46  توسط jigili | 

از اتفاق آخر روحت خبر ندارد // ديروز دوستت داشت...حالا دگر ندارد
مثل جُزامی از من هر لحظه ميگريزی // مجنون اگرچه مسریست، اما خطر ندارد
هی آه ميکشم تا قلبت بلرزد اما // لبخند ميزنی تو، يعنی: اثر ندارد
من ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی) // يک خاطره که کاری جز دردسر ندارد
هی زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن // ای وای اگر دوباره اينبار برندارد
او سهم ديگران است! بی پاسخی نشانش // اما نياور آقا! هرگز! اگر ندارد!
بر آن سرم که روزی از عشق تو بميرم // مردي‌که خود کشی کرد انگار سر ندارد
امروز کشتم او را -مردي‌ که عاشقت بود- // از اتفاق حتی روحت خبر ندارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:43  توسط jigili | 

سکس براي انسان... مثل هوا برای نفس کشيدن و زندگی مهمه. سکس نقطه اوج لذت‌های کشف‌شده و کشف‌نشده آدم‌هاست. هر چيز داغی سکس نيست ولی سکس تموم چيزای داغه. سکس آدم رو به حرکت وادار می‌کنه و خون رو توی رگ‌ها به جريان ميندازه و...

دسته‌بندي انواع سكس:

1- سکس سکرت.

2- سکس قانونی.

3- سکس زورکی.

4- سکس من در آوردی.

5-  سکس رمانيک.

6- سکس يه نفری.

7- سکسکه.

و اما توضيحات بيشتر:

 

1- سکس سکرت

درجه بندی: خنثی

اين نوع ارتباط يواشکی صورت مي‌گيره.

فراوان‌ترين نوع سکسه.

عموما يه نفر توش مچاله می‌شه که عموما طرف ضعيف‌تره.

اصولا بر پايه شهوت صورت می‌گيره.

توی اين رابطه وعده و وعيد زياد ردوبدل مي‌شود.

لذتش از همه انواع سکس زيادتره.

شرايط و موقعيت‌های خاصی رو می‌طلبه.

خطريه.

عواقب داره.

و....

 

2- سکس قانونی

درجه‌بندی: مثبت و منفی

اسمش ازدواج يا زناشويي است.

همون سکس سکرته که تابلو شده.

انگار که دونفر داد بزنن آي‌ي‌ي‌ي‌ي ما می‌خوايم از اين به بعد شبا با هم بخسبيم!

توی اين رابطه گاهی هر دونفر و گاهی يه نفر مچاله ميشن.

مثلا، در امتداد دوست داشتن و عشق صورت مي‌گيره.

هدف داره و موجب بقای نسل مي‌شه.

همه حداقل يه بار تجربه‌اش مي‌كنند.

مبارکه.

 

3- سکس زورکی

درجه‌بندی: فوق العاده منفی

اصولا بر پايه تمايلات شديد شهوانی و حيوانی صورت مي‌گيره.

هميشه توی اين رابطه جنس نر نقش تجاوز‌گر رو بازی می‌کنه.

اونقدر کثيفه که در موردش حرفی نزنم بهتره.

 

4- سکس من در آوردی

درجه‌بندی: منفی

اسمش صيغه است.

مثلا قانونيه.

مثلا برای ثواب کردن انجام مي‌شه.

سکس سکرت رو می‌شه به اين نوع سکس ترجيح داد.

اونقدر لوث و احمقانه است که آدم عقش می‌گيره.

زن عملا توی اين رابطه به طور کاملا قانونی و رسمی دست به دست مي‌شه.

متاسفم.

 

5- سکس رمانتيک

درجه‌بندی: عالی

يه اتاق نيمه تاريک.

شمع روشن.

عطر مست کننده پيچيده در فضا .

موسيقی ضربان پر خواهش دو قلب.

بوسه و اشتياق لمس.

نهايت ديوونگی عاشقانه.

عشقبازی هميشگی.

حرارت، تب، رويا و خلسه....

 

6- سکس يه نفری

درجه‌بندی: منفی

اسمش خودارضاييه.

همه چی خلاصه می‌شه.

يه عمل منفعلانه و بدوی.

و رواج فوق العاده.

 

7- سکسکه

درجه‌بندی: ؟؟؟

رابطه جنسی مری و معده که صدای اون از دهن می‌زنه بيرون!

يه رابطه فوق العاده زورکی.

و شايد عاشقانه.

و چقدر بعضيا بی‌رحم هستند که در موقع سکسکه آب می‌خورند.

(شما خوشتون مياد موقع عمل جنسی کسی يه ليوان آب روتون خالی کنه؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:44  توسط jigili | 

بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين‌ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن‌هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده‌ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد، همه «1» خواهد بود:

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟

1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر سئوال نكنيد!

1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!

1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!

1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟

1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نــه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!

1- اگه فكر ميكني كه ميدوني چيكار بايد كرد و چه جوري‌، پس دست از سر ما وردار و خودت كارو تموم كن!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!

1- وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــيم!

... همين!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:41  توسط jigili | 
در آغاز خلقت، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزي نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه‌اي چنين کرد: گردي رخسار از ما، تراش تن از پيچک، چسبندگي از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکي از ني، شکوفائي از غنچه، سبکي از برگ، ‌پيچ و تاب از خرطوم پيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادي از نيزه‌ي نور خورشيد، گريه از ابر، سبک سري از نسيم، بزدلي از خرگوش، غرور از طاووس، نرمي از آغوش طوطي، سختي از خاره، شيريني از انگبين، سنگ دلي از پلنگ، ‌گرمي از آتش، سردي از برف، پرگويي از زاغ، زاري از فاخته، دو رويي از لک‌لک و وفا از مرغابي نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته‌اي، مرد نزد خدا باز آمد و گفت: «خدايا اين که به من داده‌اي زندگي بر من تباه کرده، پيشه‌اش پرگويي است. دمي مرا به خود وا نمي‌گذارد، آزارم مي‌دهد، مدام نوازش مي‌خواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود مي‌گريد، تنها کارش بي‌کاري است. آمده‌ام پس‌اش دهم . زندگي با او امکان‌پذير نيست. از من باز ستانش.»

خداوند فرمود: «باشد» و زن را پس گرفت .

پس از هفته‌اي ديگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت: «خداوندا... تنهاي تنها شده‌ام. به ياد مي‌آورم چگونه برايم آواز مي‌خواند، مي‌رقصيد، از گوشه‌ي چشم نگاه‌ام مي‌کرد، يه تنم مي‌چسبيد، خنده‌اش گوشم را نوازش مي‌داد، تن‌اش خرم و ديدارش دل نواز بود»

«او را به من باز پس ده»

خداوند فرمود: «باشد» و زن را به او پس داد.

پس از سه روز، بار ديگر مرد نزد خدا شد و گفت: «خدايا! نمي‌دانم چگونه است... اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست.»

«پس کرم کن و او را باز از من پس گير »

خداوند فرمود: «دور شو! بس است هر چه گفتي. برو با او بساز»

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:36  توسط jigili | 
يك نفر مجسمه‌ساز يهودي از سنگ مرمر مجسمه‌اي تمام قد از دختري 18 ساله تراشيد! مجسمه كاملا عريان و آنقدر زيبا و باروح و خوش‌تراش  بود كه آب در دهان هر پيرمردي مي‌انداخت.

يكنفر فرانسوي آن را ديد و گفت: اگر جان داشت براي عشقبازي و رقص نظير نداشت!

يوناني دستي به سر و صورت مجسمه كشيد و گفت: اگر پسر بود خيلي بهتر بود!

آلماني ديد و گفت: قشنگ است ولي افسوس كه آريانژاد نيست!

انگليسي با دقت تماشا كرد و گفت: بايد دختري به اين زيبايي پيدا كنم و براي جاسوسي به ... بفرستم!

مصري ديد و سري جنبانيد كه: منم هم عقيده يوناني هستم!!

هندي از سفيدي مجسمه ناليد و گفت: هنوز يوغ استعمار به گردن بلوريش نيفتاده تا رنگش قهوه‌اي شود.

ايراني آب دهان را قورت داد كه: اگر روح داشت و شوهر نداشت حتما صيغه‌اش مي‌كردم!

آمريكايي گفت: به اندازه هزار دلار قشنگ است!

ايتاليايي آهي كشيد و گفت: از موسوليني خيلي خوشگلتر است!

ژاپوني گفت: اگر روح داشت با او ازدواج مي‌كردم و هر شب سرباز فدايي مي‌ساختم!

چيني گفت: بايد ترياك كشيد و مجسمه را نگاه كرد و لذت برد.

روسي خنديد كه: اين تن و بدن سفيد و زيبا را بايد در آغوش كارگر و زحمتكش انداخت كه خستگي روزانه‌آش رفع شود.

عرب گفت: افسوس كه لخت و بي‌حجاب است وگرنه در حرم من جايش بود!

قفقازي گفت: بايد شراب خورد و گونه‌هاي زيبايش را بوسيد!

يهودي خنديد كه: حرف همه‌شان مفت است. نه بدرد جاسوسي مي‌خورد، نه به درد عشقبازي، خودم با روغن چراغ خوب چربش مي‌كنم و دو سه سال زير خاكش مي‌كنم و بعد عوض آنتيك قالبش مي‌كنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:32  توسط jigili | 

وقتي که اسم عروسک رو ميشنويم ناخداگاه به ياد دختربچه هايي مي افتيم؛ و حتي شايد دخترهاي جوان!
يه عمر من شدم عروسک قصه‌ي تو، ولي ديگه ....
در دنياي کاغذين تو من عروسک نيستم که وقت و بي وقت به هر آهنگ تو برقصم
لبهاي خندانت را ببينم و بخندم و چشمهاي خواب آلودت را ببينم و چشمهايم را ببندم
من اگر مدتي همبازي تو شدم و اگر چند روزي هستي ام را ارزاني‌ات کردم از سادگي ام نبوده، از زرنگي ام نبوده، از جسارتم بوده که در حق خودم کردم.
در حق لحظه هايي که در عشرتکده ها حرام شد.
در حق زندگي که با لبخند آغاز و با خودسري تمام شد.
و اين دلمشغولي تا ديرگاه دوام يافت اينک از تو مي پرسم
از تو اي همبازي لجباز من در اين بازي گناه آلود ممنوع؛ چه کسي تاوان اين شکست بزرگ را خواهد پرداخت؟
دستهاي خالي من؟ اين من رانده از همه کس و از همه جا؟
يا دل سنگ تو که ديگر خاطر خواهي ندارد؟
چه چيزي آينده مرا بعد از اين گذشته خاکستري تضمين خواهد کرد؟
سوالي که جوابي ندارد
شايد غار تاريکي که براي خروج راهي ندارد
بگو که شجاعانه به اشتباهت اعتراف مي کني
همان طور که من کردم. قول بده که ديگر عروسکهايت را نمي شکني
همانطور که من قول دادم بگو که قصه هايت را زير باران نمي گذاري
دلبسته هايت را براي مدتي دوست نمي داري؛ و مثل تمام آدمهاي پشيمان غصه هايت را در گلدان مي کاري.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:24  توسط jigili | 

دستهايم را در دستهايت بگير
اي بانو
با ضربان قدمهاي من همگام شو
ستاره را با انگشتهاي ظريفت،
از آسمان سُربي بگير
و بر روي زمين سبزش كن
قول مي دهم آن را آبياري كنم
قول مي دهم جنگلي از ستاره هاي تو بسازم
من با نگاههاي تو آشنا هستم
چشمهاي تو سالهاست از آسمان ستاره مي چينند
و من تنها به دو ستاره
ـ چشمهايت را مي گويم ـ
معتادم.
روزي چند بار صدايت مي كنم؟
اصلاً شمرده اي تا به حال؟
در حسرت شنيدن يك "جانم" هنوز مانده ام.
هر روز فكر مي كنم كه آخرين لحظه است
و فردا باز، با ابر و بادش مي آيد
ديگر از فردا گفتنهاي تو،
خسته ام.
هر چه هست اينجاست،
در اين لحظه ناب با تو بودنم....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:42  توسط jigili | 

نظر شما در مورد دخترائی که بی معرفت هستن چیه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:57  توسط jigili | 
مسیج های شما دوستان عزیز رسید و من برای دوستان با معرفت

دیگه میذارم اینجا

باز هم با مسیج های خود من را همراهی کنید

از اینکه با من همکاری می کنید متشکرم

 برای خواندن مسیج های رسیده بر روی ادامه متن کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:48  توسط jigili | 

گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم! // آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم // آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
تو چقدر زود بریدی و به من بد کردی // دستخوش! همسفر! این بود قرار من و تو ؟
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود // مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
آخرین بیت ببین! قافیه‌ام را باختي // هر چه نفرین غزل هست نثار تو

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 15:32  توسط jigili | 
شما می توانید از این پس مسیج های خود را برای ما فرستاده تا در وبلاگ قرار داده شود

لطفا فقط مسیج فرستاده و از تماس خودداری نمائید.

با تشکراز همکاری شما با این وبلاگ

                          ۰۹۱۳۳۵۶۸۱۶۱

آماده دریافت مسیج های شما می باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:14  توسط jigili | 

روش های بدست آوردن دختر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:35  توسط jigili | 
وسوسه

خيلي وقته تو نختم. بدجور وسوسه ام ميكني. آه !!! بالاخره به دام ميندازمت. دلم ميخواد بهت حمله كنم و پرتت كنم تو تخت خواب. ميدونم كه توان مقاومت در مقابلم رو نداري. تا بهت دست بزنم سست ميشي و خودت رو در اختيارم قرار ميدي. اونوقت بلايي سرت ميارم كه آه و ناله ت به هوا بلند شه. تمام تنت خيس عرق شه و به نفس نفس بيفتي. از حالا ميتونم مجسم كنم كه بدنت از حرارت گر گرفته ميلرزي و ملافه رو چنگ ميندازي....صبح روز بعد روي تمام بدنت اثر بوسه هاي داغم به جا مونده. واي اگه دستم بهت برسه....... دوستدارت آبله مرغون.

وا... چيه؟! عوض اينكه وايسي اينجا چپ‌چپ منو نگاه كني برو يه فكري به حال اون مغز خرابت بكن... منحرف!؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:40  توسط jigili | 
عشق لات

تا خرخره خورده بوديم... مست مست... روبروم نشسته بود و زل زده بود به چشام... وقتي تو چشاش نگاه كردم فهميدم يه چيزي ميخواد بهم بگه ولي نميتونه... همه كاراشو زير نظر داشتم... احساس مي‌كردم آروم و قرار نداره... خيلي بي‌تابي مي‌كرد...

از رفتارش ميشد حس كرد كه يه منظوري داره... ولي خوب جلوي اونهمه آدم كه نمي‌شد... نگاه‌هامون به هم دوخته شده بود... ديگه جفتمون داشتيم ديوونه مي‌شديم...

دلو زدم به دريا و دستشو گرفتم و از خونه زديم بيرون... محوطه باغ خيلي شلوغ بود. بردمش پشت يه درخت... جايي كه هيچ مزاحمي نباشه... بي‌مقدمه شلوارشو از پاهاش درآوردم... بلندش كردم... تو چشاش نگاه كردم و بهش گفتم: «اي خاك تو اون سرت كنن كه هنوزم وقتي ميخواي بشاشي، من بايد بيام سرپا نگرت دارم...»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:8  توسط jigili | 
گويند: اربابي به مستراح رفت و نوكرش را صدا زد كه آفتابه را بياور، نوكر به خاطر عجله‌اي كه داشت آب سماور را كه جوش بود در آفتابه ريخته به دست ارباب داد. ارباب با خيال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشيمنگاهش سوخت. همين كه از مستراح بيرون آمد نوكرش را به باد كتك گرفت. نوكر كتك‌ها را مي‌خورد اما زير لب مي‌گفت: بزن ارباب، ميدانم كجايت مي‌سوزد!

 

شخصي از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟ او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيره‌اي جاي دهند. آنوقت خواهي ديد كه با چه سرعتي هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتي‌ها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يكديگر برسند!

 

بزرگي مي‌گفت: گدا بر سه قسمت است: زاركي، زوركي، زيركي. زاركي مصداقش اين گداهاي كنار خيابان هستند كه با گريه و زاري و گردن‌كجي از مردم چيزي مي‌ستاند. زوركي دولتيان هستند كه آنچه احتياج داشته باشند با زور مي‌گيرند، و زيركي برخي از اهل علم و فكر مي‌باشند كه با تزوير و تدبير و بازي با الفاظ از مردم چيزي اخذ مي‌كنند!

 

گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت مي‌كني و زنت گوش مي‌دهد. مرحله دوم او صحبت مي‌كند و تو گوش مي‌كني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد مي‌كشيد و همسايه‌ها گوش مي‌كنند!

 

گويند: معلم حساب به شاگردي گفت: به فرض، من پارچه‌فروش و تو خريدار: اگر 8 متر پارچه متري 50 تومان به تو بفروشم، تو چقدر پول بايد به من بدهي؟ گفت: 300 تومان. معلم دوباره پرسيد. گفت: 350 تومان. معلم با عصبانيت او را كنار زد و شاگرد ديگري را صدا كرد. هنگامي كه شاگرد بعدي از پهلوي اولي رد مي‌شد او با لحن تهديد‌آميزي به او گفت: اگر يك قرون بيشتر بخري، پدرت را درمي‌آورم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط jigili | 
در راستاي اينكه اخيرا مسابقات جام جهاني از شبكه يك سيما و تحت امپراطوري قهرمان بزرگ ملي - در رسانه ملي- استاد شفيع پخش مي‌شود و ميليون‌ها بيننده از گزارشهاي با هيجان ايشان و آقاي كوتي فيض ميبرند جهت آموزش به گزارشگران جوان و جوياي نام قصد دارم با دقت و تيز بيني هر چه تمام شيوه گزارش فوتبال به سبك اين استاد بزرگ را شرح دهم.

1- در ابتداي بازي همانند گوينده استاديوم با حرارت و فريادهاي بلند بگوييد شماره يك جيان لوييجي بوفون و بينندگان هم در دل فرياد بزنند "شيره!!!"و بعد شماره پنج كاپيتان مالديني و باز همه "شيره! "اداي كلمه "شماره" الزامي است.

2- قبل از پرداختن به گزارش بگوييد قصد داريد صرفا گزارش انجام بدهيد و تفسيري بر بازي نكنيد و سابقه بازيكنان و اطلاعات اضافي را ديگران بدهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:2  توسط jigili | 
﴿مژده، مژده!!؟ نه ببخشين منظورم اينه كه توجه، توجه! خوندن اين مطلب براي اشخاص زير ۱۸ سال منع قانوني و شرعي و اخلاقي و ادبي و سياسي و اقتصادي و... خلاصه ممنوعه! ولي اگه هم كسي خواست بخونه و زبونم لال ﴿نچ نچ نچ﴾ زير ۱۸ سالشه، هيچ اشكالي نداره! ما كه راضي‌ هستيم!﴾

راه ۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!﴾

راه ۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن!

راه ۳: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!

راه ۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

راه ۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 12:59  توسط jigili | 

1- چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند.
2- چرا مردها هميشه خوشحالند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند.
3- چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند.
4- اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند.
5- شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد.
7- به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد !!!!!!!!!!!!!!!!
8- فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند.
9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم.
10- دو دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند.
1- فکري ندارند. 2- کاري ندارند.
11- در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست.
12- آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد.
13- يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
144 مرد در يک اتاق.
14- براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
3 تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد.
15- آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن".
16- تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند.
17- يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها.
18- شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند.
19- چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند.
2۰- آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد !!!!!!!!!!!
۲۱- چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند.
2۲- شما با مرد مجردي که تصور مي کند بهترين هديه خدا نصيب او شده چه مي کنيد؟
او را مبادله مي کنيم.
2۳- چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند.
2۴- شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند.
۲۵- فرق يک شوهر جديد با يک هاپوي جديد در چيست؟
بعد از يک سال هاپو هنوز هم از ديدن شما به هيجان مي آيد.
۲۶- نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 1:52  توسط jigili | 

غربت عمیق اندوه منو ** چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو ** هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون ** پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ ** کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم ** اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ** زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ** شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ** مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد ** کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من ** باورش می شد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:25  توسط jigili | 
سلام

امروز میخوام یه کار جدید تو وبلاگ راه اندازی کنم

از امروز شما می تونید مطالب خودتون و همچنین پیغام یا تقدیر و تشکر از ذوستانتون را در قسمت نظرات بنویسید یا برام ایمیل کنید تا در وبلاگ به نمایش گذاشته بشه

الان وقتشه که از دوست دخترا یا از دوست پسراتون تعریف کنید یا اینکه پیغام خودتونو براش بذارید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:36  توسط jigili | 
در مكانى آرام و نسبتاً تاريك بدن خود را ريلكس كنيد. سپس با چند تنفس آرام و عميق تمام ذهن و بدن خود را آرام كنيد؛ حالا سعى كنيد به مدت چند دقيقه به هيچ چيزى فكر نكرده و تمام افكار مزاحم را دور بريزيد. پس از انجام اين مراحل آمادگى لازم براى انتقال فكر را داريد و... اين جملات براى كسانى كه به كلاس هاى انتقال فكر، انرژى درمانى و... رفته اند جملات آشنايى است. به هر حال اگر تاكنون خودتان چنين كلاس هايى را تجربه  نكرده ايد يا اينكه چندان برايتان از نظر زمانى و مالى رفتن به اين كلاس ها مقرون به صرفه نيست، بايد بگويم هيچ خودتان را به زحمت نيندازيد چرا كه با گشتى در دنياى رنگارنگ وبلاگ ها به راحتى ده ها وبلاگ در اين زمينه مى توان يافت. به عنوان نمونه وبلاگ آموزش خودهيپنوتيزم يكى از همين وبلاگ ها است كه نويسنده آن در مورد هيپنوتيزم، انرژى درمانى، چى كنگ، طالع بينى، مانيتيزم و... مطالبى را به رشته تحرير درآورده است؛ هر چند كه از به روزرسانى اين وبلاگ  ماه ها مى گذرد اما با اين حال خواندن اين وبلاگ براى علاقه مندان به اين رشته خالى از لطف نيست. در يكى از مطالب اين وبلاگ در مورد تمرين تمركز مى خوانيم: «براى تمركز و افزايش نيروى مانيتيزم و هماهنگى بين چشم ها و ذهن ابتدا بر روى كاغذ تعدادى دايره متحدالمركز رسم كنيد و در مركز آن دايره كوچك توپرى به اندازه يك سانتيمتر كه داخل آن سوراخ ريزى باشد بكشيد سپس در جايى آرام و ساكت كه كسى مزاحم تمرين شما نشود بنشينيد و در حالى كه ستون فقرات خود را صاف و كشيده نگه داشته ايد، به نقطه سفيد مركز دايره نگاه كنيد و تمام حواس خود را به آن معطوف كنيد. در اين حالت سعى كنيد كمتر پلك بزنيد در ادامه بايد مدت تمرين را افزايش دهيد و از پلك زدن تا جايى كه مى توانيد اجتناب كنيد تا زمانى كه حداقل ۲۰ تا ۳۰ دقيقه بدون پلك زدن به آن نقطه تمركز كنيد. در صورت خسته شدن چند بار چشم ها را ببنديد و تمرين را از ابتدا آغاز كنيد و...»
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:7  توسط jigili | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:2  توسط jigili | 

حالمان بد نيست غم کم می‌خوريم ** کم که نه هرروز کم کم می‌خوريم
آب می‌خواهم سرابم می‌دهند ** عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب ** از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند ** بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد ** يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه‌ام ** تيشه زد بر ريشه انديشه‌ام
عشق اگر اين است مرتد می شوم ** خوب اگر اين است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است ** کافرم ديگر مسلمانی بس است
در عيان خلق سرد ر گم شدم ** عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بی کسی خو می‌کنم ** هر چه در دل داشتم رو می‌کنم
من نمی‌گويم دگر گفتن بس است ** گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش ** دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست ** بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست ** چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم ** طالعم شوم است باور می‌کنم
من که با دريا تلاطم کرده‌ام ** راه دريا را چرا گم کرده‌ام
قفل غم بر درب سلولم مزن ** من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی‌گويم که خاموشم مکن ** من نمی‌گويم فراموشم مکن
من نمی‌گويم که با من يار باش ** من نمی‌گويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياری نبود ** قصه هايم را خريداری نبود
وای! رسم شهرتان بيداد بود ** شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون می‌چکد ** خون من فرهاد مجنون می‌چکد
خسته‌ام از قصه های شومتان ** خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد ** اين همه ليلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان ** بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام ** گويی از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود ** قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود ** تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه ** فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه ** هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکی برای ما نريخت ** هر که با ما بود از ما می‌گريخت
چند روزی است که حالم ديدنی است ** حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل می‌زنم ** گاه بر حافظ تفأل می‌زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ** يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز ياران چشم ياری داشتيم ** خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:34  توسط jigili | 

به نام آنکه دوستی را آفريد؛ عشق را؛ رنگ را....
به نام آنکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او؛ و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگويم
که هر چه بود پيش از هر کلامی خودش گفته بود
بايد اين واژه های کوچک را شست
همه می پرسند که چرا اين مدت ننوشته ام اما تو که می دانی؛ من از وقتی ايمان اوردم که تو نوشته هايم را می خوانی؛ تصميم گرفتم بنويسم.
از وقتی اولين نامه را نوشتم و تو آن را خواندی و جوابم را دادی؛ نا مه ای کـه نمی دانستم مفهومش چيست. نامه ای که که معنايش را تنها در چشمان تو می يافتم.
من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزی ننوشتم: هيچ باور نداشتن؛ منتظر چيزی نبودن؛ اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو هميشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی و هستی.
تو هميشه غير منتظره بودی و هستی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:10  توسط jigili | 
ye pesare khoob tanhaei mire 30nama - 2.ye pesare khoob baad az tak zang soraghe tell nemire - 3.ye pesare khoob vaghte bargashtan be khone mashinesh booye odkolone zanoone nemide- 4.ye pesare khoob to classe daneshgah ta shoa`a 3 metriye hich khanoomi nemishine - 5. ye pesare khoob pas az etmame sohbat gooshiye telepono boos nemikone - 6. ye pesare khoob vaghty miyad khone ghermeziye roje lab ro soratesh dide nemishe - 7. ye pesare khoob baad az shenidan esme jennifer lopez astaghforelah mige
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:51  توسط jigili | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:4  توسط jigili |